این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    بیوگرافی مهدی طحانیان

    دسته بندی :
    1. نکس
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    بیوگرافی مهدی طحانیان را از این سایت دریافت کنید.

    زندگینامه مهدی طحانیان

    معرفی کامل کتاب و دانلود رایگان یا خرید کتاب‌های صوتی یا PDF مرتبط با موضوع زندگینامه مهدی طحانیان

    خانه›زندگینامه مهدی طحانیان

    زندگینامه مهدی طحانیان

    معرفی کامل کتاب و دانلود رایگان یا خرید کتاب‌های صوتی یا PDF مرتبط با موضوع زندگینامه مهدی طحانیان

    مرتب‌سازی: داغ‌ترین‌ها

    نوع: همه کتاب‌ها

    کتاب صوتی سرباز کوچک امام

    نویسنده: فاطمه دوست کامی

    داستان الهام‌بخش نوجوان سیزده‌ساله‌ای که با تلاش فراوان به جبهه‌های جنگ رفت! فاطمه دوست کامی در کتاب صوتی سرباز کوچک امام به شرح خاطرات کم‌نظیر مهدی طحانیان به‌عنوان جوان‌ترین اسیر جنگی در دوران دفاع مقدس پرداخته است. او در سیزده سالگی به اردوگاه‌های نگهداری اسرای ایرانی در عراق منتقل شد و چندین سال در آنجا ماند. درباره کتاب صوتی سرباز کوچک امام: مهدی طحانیان در دوران نوجوانی خود بود که انقلاب... ادامه ›

    کتاب صوتی همه سیزده سالگی‌ام

    نویسنده: گلستان جعفریان

    کتاب صوتی همه سیزده سالگی‌ام اثر گلستان جعفریان مجموعه‌ای از خاطرات 9 سال اسارت نوجوان سیزده ساله‌ای به نام مهدی طحانیان است، کوچک سال‌ترین اسیر ایرانی که در سیزده سالگی به میدان نبرد می‌رود و در حالی که هنوز چند روز به آزادی خرمشهر مانده، به اسارت عراقی‌ها در می‌آید. عنوان سیزده سالگی برای مخاطب کتاب کافی است تا به ابعاد هیجان آور موضوع پی ببرد. اینکه شخصی در سن سیزده سالگی، به عنوان اسیر جنگی... ادامه ›

    ۱

    منبع مطلب : www.ketabrah.ir

    گفت و گو با آزاده مهدی طحانیان روزی که صد بار مرگ را دیدم

    گفت و گو با آزاده مهدی طحانیان روزی که صد بار مرگ را دیدم-قسمت اول

    کد خبر: ۲۰۴۳۹۸

    تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۴ - 10October 2012

    ویسنده: محمد صرفی

    گفت و گو با مهدی طحانیان 3 ساعت طول کشید اما به پایان نرسید. او که در نوجوانی اسیر شده است گفتنی های بسیاری دارد. از مصاحبه آن خبرنگار زن خارجی در اردوگاه تا کل کل کردن با عدنان خیر الله در اتاق جنگ خرمشهر.

    حوزه هنری در حال مصاحبه با مهدی برای تدوین خاطرات وی است. دهها ساعت حرف زده اما هنوز حتی به مقطع اسارت هم نرسیده است. پس در این گفت و گو او از کنار بسیاری از جزئیات و وقایع گذشته است. در قسمت نخست، ماجراهای پیش از اسارت را تقدیمتان می کنیم و در قسمت بعدی که بسیار جذاب تر است، به اسارت او و ماجراهایش می پردازیم.

    مهدی طحانیان متولد 1346 شهرستان اردستان در استان اصفهان و دارای مدرک کارشناسی علوم سیاسی از دانشگاه تهران است.

    ¤ شروع جنگ را یادتان هست؟

    - خوب هنوز حال و هوای انقلاب در مردم بود. وقتی خبر را شنیدم شوکه شدم. انگار انقلابی درونم ایجاد شد. من جزء اولین بسیجیان شهرمان بودم. یادم هست بواسطه یک اردو با بسیج آشنا شدم. در آن اردو صحبت هایی شد که احساس کردم گمشده خودم را پیدا کرده ام. جایی برای من که دنبال

    آرمان هایم بودم و می خواستم هر کاری از دستم برمی آید انجام دهد. دیگر طوری شده بود که همه زندگی من بسیج بود. در آموزش های نظامی هم علی رغم سن کمم حضور خوبی داشتم.

    ¤ اولین بار کی به جبهه اعزام شدید؟

    - اولین بار که می خواستم بروم عملیات بستان بود که به دلیل همان کمی سن اجازه ندادند و موفق نشدم. مسئول آموزش ما آقای زارع بود و از ایشان قول محکمی گرفتم که حتماً باید برای عملیات بعدی من را ببرند. تا اینکه متوجه شدم عملیاتی در پیش است و این دوستان هم قصد رفتن دارند. تلاش خیلی زیادی کردم. آنها هم با اینکه قول داده بودند اما من حس می کردم می خواهند مرا نبرند و یکجوری قضیه را حل کنند. مسئولیت های فراوانی در بسیج به روی دوش من بود و آنها می گفتند تو اگر اینجا بمانی بهتر است و اگر بروی جبهه این کارها روی زمین می ماند اما من دست بردار نبودم.

    ¤ عکس العمل خانواده چه بود؟

    - روز اعزام یکی از بچه های سپاه آمد پیش پدرم و گفت قضیه اینجوری است و نظر پدرم را پرسید. پدرم گفت اگر مهدی کاری در جبهه از دستش برمی آید من حرفی ندارم اما اگر نمی تواند کاری کند بهتر است بماند تا بزرگ تر بشود. آن بنده خدا هم گفت اگر از لحاظ زرنگی و کارآیی بخواهی، مهدی از من هم زرنگ تر است و از پس خیلی کارها

    برمی آید. پدرم هم موافقت کرد و گفت راضی ام به رضای خدا.

    ¤ مادرتان؟

    - همان روز خدا یک برادر کوچک به ما داده بود و مادرم در بستر بود. انگار باورش نمی شد که من دارم می روم جبهه. خلاصه ما خداحافظی کردیم و رفتیم. البته من تمام وسایلم را از دو هفته قبل آماده کرده و به بسیج برده بودم.

    ¤ دقیقاً چه روزی بود؟

    - دوم فروردین سال 61.

    ¤ در مراحل بعدی اعزام مشکلی پیش نیامد؟

    - یادم هست در اردستان موقع اعزام فرمانده بسیج برای مردم صحبت کرد و مرا برد روی ماشین و گفت ما اگر امروز نوجوان 13 ساله مان را به جبهه می بریم، به آقا امام حسین(ع) تاسی می کنیم و خلاصه سخنرانی مفصلی با این مضمون کرد.

    از اردستان راهی پادگان غدیر در اصفهان شدیم. فرماندهان آنجا همان اول واکنش سختی نشان دادند و گفتند اصلاً نباید این به جبهه برود. نمی دانید من چه حالی داشتم و در دلم چه می گذشت. جزئیاتش مفصل است و با حرف های مسئولین بسیج شهرمان بالاخره مجاب شدند و من به عنوان تک تیرانداز انتخاب شدم.

    ¤ به کجا اعزام شدید؟

    - رفتیم پادگان شهید بهشتی اهواز و با اینکه چند روزی بیشتر آنجا نبودیم اما خاطرات خیلی زیادی از آنجا دارم. هیچ لباسی اندازه من پیدا نمی شد. به انبار رفتم، دو دست لباس پلنگی انتخاب کردم و بردم خیاطی پادگان. خیاط اندازه ام را گرفت و لباس ها را برایم کوچک کرد. کوچک ترین سایز پوتین برای من یک عالمه بزرگ بود. یک کتانی ساق بلند پیدا کردم که بد نبود و کار مرا راه می انداخت.

    آن شب، خشم شب خیلی سختی زدند. رگبار و گازاشک آور بود که می زدند و اوضاعی شده بود.

    ¤ نترسیدید؟

    - نه، در آموزش های نظامی که گذرانده بودیم زیاد از این چیزها دیده بودیم. یادم هست اولین شب پادگان، صدای غرش توپخانه دو طرف، شهر را فرا گرفته بود. صدا ظاهری رعب آور داشت اما من لذت می بردم. انگار موسیقی بود!

    صبح با اتوبوس راهی منطقه رقابیه شدیم. برای من که اولین بار که به منطقه جنگی وارد می شدم، حس و حال خاصی داشت. منطقه رمل بود و قرار بود ما آنجا را پاکسازی کنیم. فرماندهان قصد داشتند ما را با شرایط واقعی جنگی آشنا کنند. نمی شود کسی که تا به حال جنگ ندیده را یکهو وارد خط مقدم کرد. می خواستند ما بعضی چیزها را ببینیم و با چشمان باز تصمیم بگیریم. جنازه ها را که می آوردند، عمداً ما را برای تخلیه می بردند. پتو ها را که تکان می دادیم سر و دست و پا بود که از لای آنها پایین می افتاد.

    امروز اگر یک مرده عادی ببینیم شاید بترسیم اما آنوقت هیچ ترسی نبود و برعکس روحیه می گرفتیم. فرماندهان می گفتند ببینید، جنگ این است. ممکن است شما هم اینطور شوید.

    صحنه های عجیب وغریبی ما آنجا دیدیم و چند روزی بودیم. برگشتیم پادگان اهواز و گفتند عملیات بزرگی درپیش است و هر کس می خواهد برود، برود و هر کس هم می خواهد بماند. من گریه ام گرفته بود. خودم را پنهان کردم. فکر می کردم به زور مرا می فرستند عقب اما اینطور نشد و هیچ اجباری در کار نبود.

    مدتی مشغول آموزش و اینطور مسائل بودیم که گفتند آماده باشیم برای عملیات. راه افتادیم به سمت دارخوین. بعد از یک مسافتی از ماشین پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم. قرار بود تا کارون برویم. وسایل سنگین بود و راه سخت و طولانی. شب به یک خاکریز رسیدیم و گفتند سنگر بکنید. شروع کردیم گونی ها را پر کردن. اجازه روشن کردن چیزی هم نداشتیم. خلاصه بچه ها به شکلی نور انداختند و دیدیم خاک ها پر از عقرب و رتیل است. خیلی خیلی زیاد بود اما خدا را شکر به هیچکس آسیبی نرسید. گرازها در تاریکی می آمدند و با سر می کوبیدند به دیوار سنگرها. چند روزی آنجا مستقر بودیم. آنطرف خاکریز رودخانه بود و صبح ما متوجه شدیم. داشتند نزدیک ما پل می زدند و قرار بود نیروها از روی سه پل به آنطرف بروند و عملیات کنند. عراقی ها چند کیلومتر آنطرف تر از ساحل رودخانه بودند.

    منبع مطلب : defapress.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 4 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید