این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    جمله با stay

    دسته بندی :
    1. نکس
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    جمله با stay را از این سایت دریافت کنید.

    ترجمه کلمه stay به فارسی

    [فعل] to stay /steɪ/ فعل ناگذر

    [گذشته: stayed] [گذشته: stayed] [گذشته کامل: stayed]

    صرف فعل

    1 ماندن

    معادل ها در دیکشنری فارسی: بودن ماندن

    مترادف و متضاد

    linger remain reside wait depart go leave move

    1.James had to stay after school to complete the assignment.

    1. "جیمز" مجبور شد بعد از (تمام شدن ساعت) مدرسه بماند تا (آن) تکلیف را تمام کند.

    to stay (at) home در خانه ماندن

    1. Because of the snow, schools have been closed and children told to stay home.

    1. به‌دلیل (بارش) برف، مدرسه‌ها تعطیل شده‌اند و به بچه‌ها گفته شده است که در خانه بمانند.

    2. She stayed at home while the children were young.

    2. وقتی بچه‌ها کوچک بودند، او خانه می‌ماند [سرکار نمی‌رفت].

    to stay late/long

    تا دیروقت/مدت طولانی ماندن

    1. I have a meeting at three so I can’t stay long.

    1. من ساعت سه یک جلسه دارم، بنابراین نمی‌توانم مدت طولانی [زیاد] بمانم.

    2. I'm staying late at the office tonight.

    2. من امشب تا دیروقت در اداره می‌مانم.

    to stay behind

    ماندن (در جایی بعد از رفتن بقیه افراد)

    Can you stay behind after the others have gone and help me clear up?

    می‌توانی بعد از اینکه دیگران رفتند، بمانی و در تمیز کردن کمکم کنی؟

    to stay in shape روی فرم ماندن

    You should stay in shape.

    باید روی فرم بمانی. to stay + adj

    به حالتی ماندن [بودن]

    1. He never stays angry for long.

    1. او هرگز برای مدت طولانی عصبانی نمی‌ماند.

    2. I can't stay awake any longer.

    2. دیگر نمی‌توانم بیشتر بیدار بمانم.

    3. My father's store stays open till midnight.

    3. مغازه پدرم تا نیمه‌شب باز می‌ماند [است].

    to stay doing something

    ماندن و کاری را انجام دادن

    They stayed talking until well into the night.

    آن‌ها تا نیمه‌شب ماندند و حرف زدند.

    to stay + adv./prep.

    در حالتی ماندن

    1. I don't know why they stay together.

    1. نمی‌دانم چرا آن‌ها با هم می‌مانند.

    2. Inflation stayed below 4% last month.

    2. ماه گذشته، تورم زیر 4 درصد ماند.

    to stay + noun چیزی ماندن

    We promised to stay friends forever.

    ما قول دادیم که تا ابد دوست بمانیم.

    کاربرد فعل stay به معنای ماندن

    معادل فارسی فعل stay "ماندن" است. معانی این فعل عبارتند از:

    -برای مدتی معین به بودن در جایی مشخص ادامه دادن، بدون هیچ حرکتی یا بدون ترک آن مکان. مثال:

    "to stay in bed" (در تخت (باقی) ماندن)

    - بدون تغییر در حالت یا وضعیت مشخصی ماندن. مثال:

    ".We promised to stay friends for ever" (ما قول دادیم که تا ابد با هم دوست بمانیم.)

    - به عنوان مهمان به‌صورت موقت در جایی زندگی کردن. مثال:

    ".My sister's coming to stay for a month" (خواهرم دارد می‌آید که یک ماه (به‌عنوان مهمان پیش ما) بماند.)

    2 اقامت داشتن (در جایی) ماندن

    معادل ها در دیکشنری فارسی: اتراق کردن اقامت کردن

    مترادف و متضاد board lodge

    to stay in/at a place

    در جایی اقامت داشتن

    1. I stayed three nights at my cousin's house.

    1. سه شب در خانه پسرعمویم اقامت داشتم.

    2. We stayed in a hotel last time when we were here.

    2. آخرین باری که اینجا بودیم، در یک هتل اقامت داشتیم.

    3 عقب انداختن به تعویق انداختن

    مترادف و متضاد

    delay postpone put off

    to stay something چیزی را عقب انداختن

    1. The governor stayed the execution until the appeal could be heard.

    1. فرماندار، اعدام را تا زمانی که فرجام [استیناف] شنیده شود، عقب انداخت.

    2. We shouldn't stay the charges.

    2. ما نباید اتهامات را به تعویق بیندازیم.

    [اسم] stay /steɪ/ قابل شمارش

    4 اقامت

    معادل ها در دیکشنری فارسی: اتراق

    مترادف و متضاد stop vacation visit to enjoy one's stay

    از اقامت خود لذت بردن

    Did you enjoy your stay in Tokyo?

    از اقامتت در "توکیو" لذت بردی؟

    stay in/at someplace

    اقامت در جایی

    I met her towards the end of my stay in Los Angeles.

    او را در اواخر اقامتم در لس آنجلس ملاقات کردم.

    long/short/overnight ... stay

    اقامت طولانی/کوتاه/یک شبه و...

    During his long stay in the south, he painted only one portrait.

    در طول اقامت طولانی‌اش در جنوب، او تنها یک پرتره نقاشی کرد.

    to extend/prolong one's stay

    اقامت خود را طولانی کردن

    He could not be persuaded to extend his stay.

    او مجاب نمی‌شد که اقامتش را طولانی کند.

    کاربرد اسم stay به معنای اقامت

    اسم stay در اینجا به مفهوم "اقامت" است. stay یا اقامت به مدت زمان ماندن یا دیدار فردی از جایی (شهر، کشور و ...) اشاره دارد. مثال:

    "?Did you enjoy your stay in Tokyo" (از اقامتت در "توکیو" لذت بردی؟)

    5 تعویق تأخیر

    مترادف و متضاد delay postponement

    a stay of execution/prosecution

    تعویق اعدام/محاکمه

    The judge granted a stay of prosecution.

    قاضی حکم تعویق محاکمه داد.

    منبع مطلب : dic.b-amooz.com

    دیکشنری و مترجم آنلاین آبادیس - دیکشنری و مترجم انگلیسی و فارسی با تلفظ

    stay

    /steɪ//steɪ/

    معنی: ایست، مانع، حائل، توقف، تکیه، نقطه اتکاء، توقفگاه، عصاء، توقف کردن، باقی ماندن، ماندن، باز داشتن، نگاه داشتنمعانی دیگر: کابل یا طناب سنگین (برای نگهداری دکل کشتی و غیره - guy هم می گویند)، مهار، سیم مهار، (با طناب یا سیم) مهار کردن، محکم کردن، (با تنظیم و تعدیل طناب ها) دکل را کج و راست کردن، مسیر کشتی را عوض کردن، (کشتی) چپ و راست رفتن، زیگزاگ رفتن، نگهدار، بند، پشتبند، شمع، پادیر، پشتاره، (از پلاستیک یا استخوان نهنگ و غیره) باریکه ی سفت که در یقه ی پیراهن یا شکم بند می گذارند، (جمع - انگلیس) شکم بند، کرست، پشتبند زدن، بند زدن، پادیر زدن، مهار کردن، حمایت کردن، پشتیبانی کردن، پشت و پناه بودن، ماندگار شدن، دوام آوردن، تاب آوردن، ادامه دادن، (در مسابقه یا رقابت و غیره) دوش به دوش حرکت کردن، برابری کردن، جلوگیری کردن، خودداری کردن، کند کردن، (حقوق) به تعویق انداختن، به بعد موکول کردن، تعویق، عقب اندازی، تاخیر، تعلیق، (گرسنگی یا تشنگی یا اشتها و غیره را) اقناع کردن، برطرف کردن، فرونشاندن، اقامت، ماندگاری، متوقف شدن یا کردن، باز ایستادن، باز ایستاندن، وایستادن، مکث کردن، (قدیمی) از کاری دست کشیدن، دست برداشتن، (قدیمی) مقابله کردن، جلو کسی ایستادن، ایستادگی کردن، (پوکر) جا نرفتن، توپ حریف را خواندن، (نادر) سرکوب کردن، (خصومت یا کشمکش را) خواباندن، آرام کردن، (قدیمی) در انتظار بودن، چشم به راه بودن، انتظار کشیدن، (عامیانه) طاقت، استقامت، پایداری، تاب و توان، مکک، سکون

    بستن تبلیغات

    بررسی کلمه

    فعل ناگذر ( intransitive verb )

    حالات: stays, staying, stayed

    • (1) تعریف: to spend time in a place.

    مترادف: remain • متضاد: leave

    مشابه: abide, live, loaf, run, settle, tarry, wait

    - She stayed at home for too long.

    [ترجمه zahra] اون خانم زمان زیادی درخانه ماند|

    [ترجمه Erika] این دختر /خانم برای مدت خیلی طولانی ای در خانه ماند|

    [ترجمه دانیال] اون خانم مدت زمان زیادی در خانه ماند|

    [ترجمه محمدملک زاده] او ( خانم ) مدت زیادی را در خانه ماند|

    [ترجمه Y] او ( اشاره به اسم مؤنث ) زمان زیادی در خانه ماند|

    [ترجمه Mahdeih] اون خانم ( اشاره به مونث ) زمان زیادی در خانه ماند|

    [ترجمه شاینا] این خانم مدت زمان زیادی در خانه ماند|

    [ترجمه ترگمان] مدت زیادی در خانه ماند

    [ترجمه گوگل] او برای مدت طولانی در خانه ماند

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    • (2) تعریف: to continue spending time in a place or with a group.

    مترادف: abide, remain

    متضاد: go, leave

    مشابه: bide, continue, hang around, linger, loiter, tarry, visit

    - Stay with us a few more minutes.

    [ترجمه محمد] چند دقیقه ی باما بمان|

    [ترجمه دریت] چند دقیقه بیشتر با ما بمون|

    [ترجمه ترگمان] چند دقیقه دیگه پیش ما بمون

    [ترجمه گوگل] چند دقیقه دیگر با ما بمانید

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    • (3) تعریف: to reside on a temporary basis.

    مترادف: sojourn

    مشابه: abide, billet, camp, dwell, live, lodge, quarter, remain, reside, room, run, visit

    - We stayed in town for six months.

    [ترجمه S] ما شش ماه در شهر ساکن شدیم|

    [ترجمه ترگمان] ما ۶ ماه تو شهر موندیم

    [ترجمه گوگل] ما در شش ماه ساکن شدیم

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    • (4) تعریف: to be a guest or lodger.

    مترادف: lodge, room

    مشابه: abide, bunk, quarter, sleep, visit

    - We will stay at this hotel.

    [ترجمه زهرا] مادراین هتل خواهیم ماند|

    [ترجمه ترگمان] ما در این هتل اقامت خواهیم کرد

    [ترجمه گوگل] ما در این هتل اقامت خواهیم کرد

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    • (5) تعریف: to remain in a particular condition or state.

    مترادف: remain • متضاد: alter

    مشابه: abide, bide, continue, dwell, endure, hold, keep, last, rest

    - She stayed healthy.

    [ترجمه ترگمان] او سالم ماند

    [ترجمه گوگل] او سالم باقی ماند

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    فعل گذرا ( transitive verb )

    • (1) تعریف: to cause to stop or wait; halt.

    مترادف: halt, stop

    متضاد: advance

    مشابه: arrest, block, check, delay, detain, foil, hinder, impede, kill, obstruct, stem, suspend, thwart

    • (2) تعریف: to detain from action; restrain.

    مترادف: hold, restrain

    مشابه: bind, constrain, control, curb, delay, detain, inhibit, rein in, stifle, suppress, withhold

    • (3) تعریف: to appease temporarily or curb.

    مترادف: curb, pacify

    مشابه: allay, alleviate, appease, mitigate, quell, quiet, relieve, restrain, satisfy

    - She managed to stay her hunger.

    [ترجمه زهرا] اوتوانسته گرسنگی خودش رانگه بدارد|

    [ترجمه گوریل انگوری] اوه گوه خوردن را ترجیح داد|

    [ترجمه ترگمان] او توانسته بود از گرسنگی جان سالم به در ببرد

    [ترجمه گوگل] او توانست گرسنگی خود را حفظ کند

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    • (4) تعریف: to remain for the period of.

    مشابه: loaf away

    - She stayed five days at our house.

    [ترجمه لالا] او پنج روز در خانه ی ما توقف کرد|

    [ترجمه ترگمان] اون پنج روز تو خونه ما موند

    [ترجمه گوگل] او پنج روز در خانه ما اقامت کرد

    [ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

    اسم ( noun )

    • (1) تعریف: the act of halting, being halted, or coming to a halt.

    منبع مطلب : abadis.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 8 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید