این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    داستان در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم

    دسته بندی :
    1. نکس
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    داستان در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم را از این سایت دریافت کنید.

    انشا مدرسه : 10 انشا در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم

    داستان در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم وقتی صبح زود بیدار شدم، دست و صورت خودرا شستم. نگاهی بـه ساعت کردم.دیدم ساعت ۶:۳۰ دقیقه اسـت. لبخند زدم و خوشحال هستم کـه می خواهم سال تحصیلی جدید را در مدرسه ی جدید آغاز کنم. وقتی کنار سفره نشسته بودم و لقمه را در دهان خود […]

    انشا مدرسه : 10 انشا در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم

    نویسنده: مدیر سایت

    تاریخ انتشار: اکتبر 31, 2021

    تعداد دیدگاه ها: بدون دیدگاه

    دسته بندی: علمی و آموزشی

    داستان در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم

    وقتی صبح زود بیدار شدم، دست و صورت خودرا شستم. نگاهی بـه ساعت کردم.دیدم ساعت ۶:۳۰ دقیقه اسـت. لبخند زدم و خوشحال هستم کـه می خواهم سال تحصیلی جدید را در مدرسه ی جدید آغاز کنم. وقتی کنار سفره نشسته بودم و لقمه را در دهان خود گذاشتم، انگار بهترین صبحانه ای اسـت کـه تا بحال خورده ام. وقتی لباس فرم جدیدم را پوشیدم،احساس خیلی خوبی داشتم.

    مادرم قرآن را بالای سر مـن گرفت و مـن از زیر آن گذشتم.کفش هایم را پوشیدم.سپس در را باز کردم و نفس عمیقی کشیدمو بـه سمت مدرسه رفتم.در راه مدرسه ناگهان بادی بـه سمت مـن وزید.انگار باد می‌گفت: «باز آمد بوی خوب ماه مدرسه.» وقتی بـه مدرسه رسیدم،با نام خدا وارد مدرسه شدم. در هنگام وارد شدن،همهمه ی دانش آموزان بـه گوشم می رسید.

    سپس مـن در یکی از صف های کلاس هفتم ایستادم.بعد از انجام برنامه صبحگاهی، بـه داخل یکی از کلاس های هفتم رفتم و با تعدادی از معلمان و دانش آموزان آشنا شدم. سپس مدیر مدرسه بـه مـن و دانش آموزان دیگر برنامه ی کلاسی داد. ناگهان صدای زنگ مدرسه بـه صدا در آمد و مـا کتاب های خود را درون کیف گذاشتیم و بـه بیرون از مدرسه رفتیم.وقتی هفتم سه رفتم، حس کردم انگار بهترین روز زندگی مـن اسـت.

    انشا در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم کلاس چهارم

    چهار سال از روزهایی کـه در کلاس اول درس می‌خواندم می‌گذرد. مـن حالا در کلاس چهارم درس می خوانم اما هنوز تمام روزهای کلاس اول رابه خوبی بـه یاد دارم. آن روزها آنقدر قشنگ و دوست داشتنی بودند کـه دلم میـــخواهد درباره آن‌ها بنویسم. یادم می آید وقتی کلاس اول بودم دریک مدرسه عجیب درس می‌خواندم. حیاط مدرسه مـا بزرگ و سرسبز بود اما فضای مدرسه برای مـن خیلی عجیب بنظر می‌آمد.

    وقتی از مادرم جدا شدم تا اولین روز مدرسه را درکنار معلم و همکلاسی‌هایم بگذرانم، احساس متفاوتی داشتم. هم می‌ ترسیدم و هم خوشحال بودم. خوشحال از این‌کـه وارد قسمت جدیدی از زندگی شده، با آدم‌های جدیدی آشنا میشدم و چیزهای تازه ای یاد میگرفتم و ترس برای این‌کـه نمیدانستم دراین محیط تازه باید چطور زندگی کنم…

    یادم می آید، وقتی کلاس اول بودم بعد از آموختن خواندن و نوشتن، انگار بـه یک دنیای جدید پا گذاشتم. دیگر برای خواندن نوشته‌های مختلفی کـه روی دیوارها، کتاب‌های داستان، برنامه‌های تلویزیونی یا قسمت‌های مختلف خانه می دیدم بـه کمک احتیاج نداشتم و خودم می‌توانستم آن‌ها را بخوانم.

    می‌توانستم بـه اسانی اسم خودم و پدر و مادرم را روی کاغذ بنویسم و حتی برای پدربزرگم کـه در شهر دیگری زندگی میکرد، با دست خط خودم نامه بنویسم. از این‌کـه دیگر باسواد شده بودم احساس غرور میکردم و پدر و مادر هم بخاطر این‌کـه وارد مدرسه شده بودم و درس می‌خواندم بـه مـن افتخار می کردند. همه ی چیز برای مـن قشنگ بود

    نوشته های مشابه

    انشا در مورد دوست دارم به مدرسه برگردم

    یادم می آید وقتی کلاس اول بودم یک اتفاق عجیب در مدرسه افتاد؛ اتفاقی کـه مـن هیچوقت نمی توانم آنرا از ذهنم بیرون کنم و حالا می خواهم درباره‌اش بنویسم. در کلاس مـا دانش آموزی بود کـه هیچوقت با هیچ کدام از بچه‌های کلاس دوست نشد. او همیشه ساکت و سر بـه زیر بودو با کسی کاری نداشت. با یک درود کوتاه وارد کلاس میشد و سر جایش می‌نشست و با یک خداحافظی آرام از کلاس خارج می ‌شد.

    رفتارهایش کم کم باعث شد همه ی همکلاسی‌ها وی را مسخره کنند و از او فاصله بگیرند. او عجیب‌ترین دانش آموز کلاس بود؛ اما درسش از همه ی بهتر بودو نمره‌هایش از همه ی بالاتر. مانند همه ی بچه‌هایی کـه تازه با مدرسه آشنا شده بودند و دوست‌های جدید پیدا کرده بودند، مـن هم دلم می خواست فقط بازی کنم و بیشتر وقتم رابا دوستانم در حیاط مدرسه بگذرانم.

    اما این همکلاسی مـن، طبق معمول از کلاس بیرون نمی‌آمد و هیچوقت هم ندیدم کـه با کسی بازی کند. رفتار او طوری بود کـه یک روز اتفاقی شنیدم معلممان کـه او هم از رفتار او تعجب زده شده بود، از او دلیل کارهایش را می‌پرسید. مـا بـه رفتار او عادت کرده بودیم، اما مـن وقتی شاهد رفتارهای بد بعضی از بچه‌ها با او بودم و می دیدم کـه او فقط سکوت می کند، دلم برایش می‌سوخت.

    یک روز در زنگ نقاشی از معلم اجازه گرفتم ودر کنار او کـه تنها می‌نشست، روی نیمکت نشستم و آرام با او صحبت کردم و از او خواستم تا درباره خودش بگوید. اما او فقط نقاشی کشید و چیزی نگفت و بعد ناگهان برگه نقاشی شده را از دفتر جدا کرد و بـه سمت مـن گرفت. او نقاشی‌اش رابه مـن هدیه داد؛ یک نیمکت را کشیده بود کـه دو دانش آموز روی آن نشسته بودند.

    انگار نقاشی مـن و خودش را کشیده بود؛ او مثل مـن یک دانش آموز کلاس اولی بود اما خیلی خوب نقاشی میکشید و مـن هنوز آن نقاشی را دارم. اما اتفاق ازآن جا شروع شد کـه دریک روز برفی ودر وسط زنگ پارسی، ناگهان درب کلاس باز گشته و یک دانش آموز وارد کلاس شد و ناظم وی را دانش آموز جدید معرفی کرد. چون در کلاس جایی برای نشستن نبود، او درکنار ساکت‌ترین همکلاسی مـا نشست‌.

    مـا خیلی زود فهمیدیم کـه دانش آموز جدیدمان کـه از همه ی مـا قد بلندتر بود، قبل از این، دو بار دیگر کلاس اول را گذرانده و این سومین سالی بود کـه در کلاس اول درس میخواند. وی را وسط سال از مدرسه قبلی‌اش اخراج کردند و بخاطر همین بـه مدرسه مـا آمده بود. همانگونه کـه همه ی می دانستیم درسش خیلی بد بودو نمی‌توانست بـه درستی چیزی یاد بگیرد. یک روز مدیر مدرسه وی را بخاطر وضعیت درسی بدش تنبیه کرد.

    بعد از دعوای مدیر وقتی وارد کلاس شدم دیدم کـه او درکنار بغل دستی‌اش نشسته و سرش را روی میز گذاشته و گریه میکند. شنیدم کـه همکلاسی عجیب‌وغریب مـن وی را دلداری می‌داد و می خواست از ناراحتی‌هایش کم کند و بعد در بین حرف‌هایش، حرف عجیبی را شنیدم. او قول داد کـه بـه بغل دستی‌اش در درس‌ها کمک کند تا امسال قبول شود.

    انشا در مورد دلتنگی مدرسه

    بنام خداوند آفریننده قلم انشای خودرا با نام و یاد خداوند آغاز میکنم. بنام خداوندی بزرگ و مهربان، مـن اول مهر را دوست دارم. نه فقط بخاطر دیدار دوباره معلم هایی کـه دوستشان دارم، یا بخاطر زنگ تفریح و بازی و گفت و گو با دوستان صمیمی. بلکه بخاطر حس خوبی کـه آموختن بـه مـا بـه می‌دهد. تابستان گرچه بچه ها آزادی بیشتری دارند و نگران درس ها و تکالیف شان نیستند ولی گاهی انسان حوصله اش سر می‌رود.

    منبع : sepandjam.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 6 ماه قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید