این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    رمانهای پگاه

    دسته بندی :
    1. نکس
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    رمانهای پگاه را از این سایت دریافت کنید.

    رمان های پگاه رستمی فرد

    رمان ها رمان باز تارنمای دانلود رمان

    www.novelz.ir

    رمان تب از نویسنده p*e*g*a*h دانلود رمان با لینک مستقیم

    دانلود رمان تب به قلم p*e*g*a*h با لينک مستقيم

    دانلود رمان تب با فرمت پی‌دی‌اف، نسخه اندروید، نسخه آیفون، جاوا

    موضوع رمان تب: عاشقانه ، اجتماعی

    نويسنده رمان: p*e*g*a*h

    تعداد صفحات رمان: 1411

    خلاصه‌ا‌ی از رمان : این رمان داستان زندگی سه فرد را بیان می کند.

    سه فرد با نام های البرز، پارسا و صدف…

    دختر و پسری که در پرورشگاه زندگی خود را گذراندن و با گذشت زمان در آینده مسیر زندگی شان به یکدیگر گره ی کور می خورد.

    در این مسیر یک شخص دیگری هم به دلیل مشکلاتش با آن دو همراه می شود و…

    قسمتی از متن رمان تب

    “البرز”

    کیف چرم مشکی ام را از دست راست به دست چپ منتقل می کنم و دستگیره در را به سمت پایین می کشم.

    منشی به محض دیدن من از جای خود بلند می شود و سلام می کند.

    جوابش سلام منشی را می دهم و به سمت اتاقم می روم، صدایش را می شنوم.

    62188 بازديدانتشار : 2020/1/9

    ادامه‌+‌دانلود

    رمان اسطوره جلد دوم از p*e*g*a*h دانلود با لینک مستقیم

    دانلود رمان اسطوره جلد دوم از نویسنده p*e*g*a*h با لينک مستقيم

    دانلود رمان اسطوره جلد دوم نسخه پی‌دی‌اف، اندروید، آیفون، جاوا

    موضوع رمان: عاشقانه ، اجتماعی

    نويسنده رمان: p*e*g*a*h

    تعداد صفحات رمان: 348

    “برای دانلود جلد اول رمان اسطوره کلیک کنید

    خلاصه‌ رمان : رمان اسطوره درباره‌ی دختری به نام شاداب می باشد که در دانشگاه تهران رشته مهندسی عمران می خواند.

    وضعیت مالی خانواده شاداب خوب نیست…

    به همین دلیل او برای گذران زندگی مجبور می شود در کنار تحصیل به دنبال یک شغل بگردد.

    تبسم دوست شاداب اون رو برای کار به یک شرکت معرفی می کند و…

    قسمتی از متن رمان اسطوره جلد دوم

    ” پنج ماه بعد ” شاداب:

    -دریغ از ذره ای عقل تو اون کله‌ی تو…

    کتاب هایم را توی کوله ام گذاشتم و گفتم:

    -آخه دیوانه واسه حلقه طلا و لباس خریدن که صد نفر رو اسیر نمی کنن…

    97788 بازديدانتشار : 2019/12/7

    ادامه‌+‌دانلود

    رمان مومیایی از نویسنده p*e*g*a*h دانلود با لینک مستقیم

    دانلود رمان مومیایی به قلم p*e*g*a*h با لينک مستقيم

    دانلود رمان مومیایی برای نسخه های پی دی اف، اندرويد، آيفون، جاواموضوع رمان مومیایی: عاشقانه ، اجتماعی ، غم انگیزنويسنده رمان: p*e*g*a*hتعداد صفحات رمان 1201 صفحهخلاصه داستان: داستان رمان مومیایی زندگی دختری به نام تارا را روایت می‌ کند.

    دختری با گذشته ای پیچیده…

    زندگی ای پر از فراز و نشیب که اثرات آن تا الان هم گریبان گیرش است…

    تارا به همراه نامزدش اشکان، در پی آماده‌ سازی مراسم عروسی‌ شان هستند اما…

    قسمتی از رمان مومیایی

    آخرين بشقابی را كه خشک می كنم و توی كابینت می گذارم، پايانی می شود بر میهمانی خسته كننده و عذاب آور امشب.

    دست هايم را از دو طرف آب می كشم و از آشپزخانه بیرون می روم.

    كمرم درد می كند، اما وقت چندانی ندارم.

    ساعت شماطه دار صفر را نشان می دهد. ساعت صفر را!

    قلبم ضربان می گیرد، از اين كه همه چیز خراب شود و همه نقشه هايم بر باد رود، عرق بر صورتم می نشیند.

    85435 بازديدانتشار : 2018/9/18

    ادامه‌+‌دانلود

    رمان زهر تاوان از نویسنده پگاه رستمی فرد دانلود با لینک مستقیم

    دانلود رمان زهر تاوان نوشته پگاه رستمی فرد با لينک مستقيم

    دانلود رمان زهر تاوان با فرمت های اندرويد، آيفون، پی دی اف، جاواموضوع رمان زهر تاوان: غمگین ، رازآلودنويسنده رمان: پگاه رستمی فردتعداد صفحات رمان: 315 صفحهخلاصه داستان: عصیانگری که آمده تا قصاص کند.

    تا به جبران آتشی که بر جانش افتاده زندگی دیگران را بسوزاند و بخشکاند.

    آمده تا با افسونگری جام زهر را در کام دشمنانش بریزد…

    قسمتی از رمان زهر تاوان

    به تصوير خودم در آينه خيره می شوم.

    موهام رو که يک طرف صورتم ريخته کنار می زنم. اين طوری …

    یک دست به سر و صورتم می کشم، لباس هامو عوض می کنم و درست مثل يک پرنسس از اتاق خارج می شوم.

    آرام و با لبخندی که از صبح روی صورتم نقش بسته، خرامان خرامان به سمت پله ها می روم.

    من دکتر جلوه کاويانی خوب بلدم چطور حرف بزنم که مخاطبم محو صحبت کردنم شود.

    من خوب بلدم چطور بنشينم، بلند شوم، نگاه کنم، لباس بپوشم و…

    51937 بازديدانتشار : 2018/7/3

    ادامه‌+‌دانلود صفحه 1 از 2 1 2 بعدی موضوعات رمان اجتماعی رمان ایرانی رمان پلیسی رمان تاریخی رمان تخیلی رمان جنایی رمان عاشقانه رمان غم انگیز رمان فانتزی رمان کل‌کلی رمان کمدی رمان مذهبی رمان معمایی رمان هیجان انگیز رمان وحشت

    منبع مطلب : novelz.ir

    دانلود رمان های پگاه

    دانلود رمان های پگاه

    دانلود رمان شاه شطرنج از پگاه

    دانلود رمان شاه شطرنج از p*e*g*a*h پگاه نام کتاب : شاه شطرنج نام نویسنده : p*e*g*a*h کاربر انجمن نود وهشتیا حجم : ۹٫۲۰ مگابایت خلاصه داستان: گیرم که باخته ام !!!اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد .شوخی که نیست , من شاه شطرنجم !!!تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم .آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم . فرمت کتاب : pdf رمز عبور : www.tak-site.ir دریافت کتاب قسمتی از متن کتاب : روی مبل دراز می کشم و چشمانم را می بندم…کلافگی فشار می آورد…کوسن را بغل می کنم…فایده ندارد…پرتش می کنم…صدای شکستن گلدان هم نمی تواند چشمان خسته ام را بگشاید…می چرخم و سرم را توی درز بین پشتی و کفی مبل …

    رمان در امتداد باران برای دانلود

    عنوان کتاب:در امتداد باران نویسنده:سارا تعداد صفحات:4753 خلاصه:وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختررا می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است ... این رمان برداشتی آزاد است از یک اتفاق واقعی هستش. دانلود

    رمان انتقام خون مادرم 1

    پست اولقدم هایم را تند تر کردم...هوا سوز بدی داشت...شال گردنم رو دور بینی ام سفت کردم...و زاکتم را به دور خود پیچیدم...نگاهی به ساعت مچی ام انداختم7/30لبم رو گزیدم...اگه اقاجون بفهممه تا این ساعت بیرون بودم روزگارم رو سیاه میکنه...کوله ام رو روی پشتم جابه جا کردم و با یک دستم سفت بندش رو نگه داشتم...و شروع به دویدن کردم...تقزیبا نزدیک کوچمان رسیدم بت دقت سر تا سر کوچه را نگاهی کردم و زیپ کوله پشتیم رو باز کردمو چادر سیاهم رو از توش در اوردم...مقنعه ام را تا جایی که میتونستم جلو کشیدم و موهایم رو پنهان کردم...چادر رو سر کردم و دوباره حرکت کردم...جلوی در خونمان رسیدم و دستم را روی زنگ گذاشتمکه در باز شد و چهره ی عصبی سپند ظاهر شد...دروغ چرا ترسیدم...لب هایش را به هم فشرد و با صدایی که رگه های خشم در ان نهختهبود ازم پرسید-تا الان کدوم گوری بودی؟ترجیح دادم سکوت کنم...مامان سراسیمه به سمت ما اومد...با دیدنم  نگاه مضظربش را بهم دوخت و گفت-کجا بودی پگاه؟زبانم را را با لبم تر کردم و اروم زمزمه کردم ببخشید...سپند_چی رو ببخشم تا الان بیرون چه غلطی میکردی؟عصبانی شدم پسره ی پروو اصلا بع اون چه...-گفتم که ببخشید حالا میگی چیکار کنم؟...با این حرفم جری تر شد و سیلی محکمی بهم زد...از درد صورتم رو جمع کردم...با اینکه به سیلی های گاه و بیگاه سپند عادت داشتم ولی باز هم دردم گرفت...مامان محکم به صورتش زد-وای زشته مادرجون جلوی در و همسایه...سپند دستم رو گرفت و به داخل هل داد _برو گمشو تو...مامان دستم رو گرفت و به طرفپله ها کشوند و کشان کشان منو از پله ها بالا برد و در خونه رو باز کرد ...با اضطراب گفت_بدو برو تو اتاقت تا سپند نیومده...با دو از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم...چادرم را از سرم در اوردم و روی صندلی اتاقمانداختم...در اتاقم به شدت باز شد...سپند_کجا فرار میکنی نگفتی کدوم گوری بودی؟...اعصابم حسابی خورد شد ولی خودمرو کنترل کردم تا باز از ذست این نامرد کتک نخورم...اروم گفتم_کلاسم طول کشید...دستش رو به نشونه ی تهدید دراز کرد و گفت_اخرین باره که تا این ساعت شب بیرون میری فهمیدی یا نه؟...وقتی سکونم رو دبد داد زد فهمیدی یا نهزمزمه کردم اره از در بیرون رفت و مامان پشت بندش وارد اتاقم شد...نگاهی به سعت انداختم 7/55بود و اقا سپند قشقرق به پا کردکه انگار 12 شب اومدم خونه...با صدای مامان به خودم اومدم...الهی فدات شم ببین گوشه ی لبت چه خونی میاد دردت گرفت؟دستم رو به طرف لبم بردم و تازه متوجه خونی که  از گوشه ی لبم  سرازیرمیشد شدم...عوضی وحشی پگاه نیستم اگه یه روز حال تو رو نگیرم...ادامه دارد... نویسنده : ساحل

    دانلود رمان زهر تاوان(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

    نوبسنده :پگاه قسمتی از این رمان زیبا : نيمه هاي شب صداي جلوه گفتنش توي گوشم طنين مي اندازد و خيسي لبهايش به تمام صورتم خنکا مي دهد...ميان خواب و بيداري چشم مي گشايم..روي تخت نشسته و تقريباً در آغوشم گرفته...فکر مي کنم خواب مي بينم...اما بوسه اي که به گردنم مي زند هشيارم مي کند...به صورتش دست مي کشم . به موهاي نامرتبش...خوابالود زمزمه مي کنم: -چي شده کيان؟؟؟ محکمتر فشارم مي دهد و مي گويد: -هيچي عزيزم...هيچي نشده...فقط نتونستم اون خونه رو تحمل کنم...طاقت نياوردم.... گيج خوابم...آنقدر که نمي توانم شيريني حضورش را درک کنم و به ابراز محبتش پاسخ بدهم...خودم را از حصار دستانش بيرون مي کشم و مي گويم: -بيا بخواب... دستش را بين موهايم فرو مي برد و مي گويد: - تو بخواب عمرم...نگران من نباش.... حرکت دستانش آرامش را به تنم تزريق مي کند و دوباره خوابم مي برد... اينبار که بيدار مي شوم کيان کنارم نيست...بغض گلويم را مي گيرد...پس خواب ديده ام...!!! به پهلو مي چرخم...از ديدن جسمي که روي زمين دراز کشيده نيم خيز مي شوم...نه...خواب نبوده...اين کيان من است که روي زمين خوابيده..براي اولين بار در عمرش...از تخت پايين مي روم...کنارش مي نشينم...مثل هميشه ساعدش را روي پيشانيش گذاشته...قفسه سينه اش...منظم...بالا و پايين مي رود...دلم براي گرماي تنش تنگ شده...خيلي...آهسته به زير لحاف مي خزم...بيدار مي شود...آغوشش را به رويم باز مي کند و مي گويد: -رو زمين اذيت مي شي خانومم... سرم را روي سينه اش مي گذارم و مي گويم: -رو زمين نيستم که...تخت به اين نرمي و گرمي دارم... دستانش محکم دور تنم حلقه مي شود...موهايم را مي بوسد و زمزمه مي کند: -منو ببخش نفسم... دانلود برای جاوا دانلود برای آندروید دانلود برای pdf دانلود برای آیفون و تبلت

    رمان لحظه ای با ونوس (قسمت نوزدهم)

    عصر بود که رفتم سر همان چهار راهی که ونوس قرار بود برود،مطمئن نبودم امروزبیاد،دو روز بود که می امدم و کنار خیابان منتظر می شدم،اما از ونوس خبری نبود،اما امروز احساسم به من می گفت که ونوس می اید،کافی شاپ تمیز و قشنگی بود،رفتم داخل و پشت میزی نشستم،اهنگ ملایم غربی گذاشته بودند،با خودم فکر کردم اگر یه اهنگ ازبنان بود چقدر بهتربود.جایی که نشسته بودم بیرون و در وردی  به خوبی پیدا بود.چند نفری بیشتر داخل کافه نبودند.نگاهم را به مجسمه های عجیب و غریب مقابلم دوختم،فضا نیمه تاریک بود،یک  قهوه سفارش دادم و منتظر شدم،نمی دانستم ونوس می اید یا نه،اما امیدوار بودم بیاید،در باز شد و سوز سردی داخل شد،دو مرد درشت اندام وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند،با ورود انها سر و صدایی ایجاد شد،بلند حرف میزدند،یکی از انها سرش را از ته تراشیده و دستمال سر بسته بود،یکی دیگرموهای بلندی داشت که پشت سرش جمع کرده بود،هر دو وقتی وارد شدند،عینک تیره به چشم داشتند،شاید نیم ساعت گذشت.نگاهم به در خیره ماند،قلبم به صدا درامد، ونوس بالاخره امد،پشت در کمی مکث کرد،عینکی به چشم داشت،مثل یک سرو مقابل چشمانم ظاهر شد، سبر و زیبا و بلند،انگار از پشت عینک پرتو نگاهش مثل شمشیری به قبلم فرو رفت،سرش چرخید،دست بلند کردم،بعداز کمی مکث به طرفم امد،اهسته سلام کرد و نشست،پشت به پیشخوان و رو به من،نیازی تند و خام و ناشناخته در قلبم ایجاد شد،شقیقه هایم می کوبید،عینک از چشم برداشت،نگاهش با نگاهم تلاقی کرد،نگاهش حامل حرفی گنگ و نامفهوم بود.وقتی نگاهش را از من گرفت تازه فهمیدم پاسخ سلامش را هم ندادم،با لرزش گفتم: _سلام. دستانش را قلاب کرد و روی میز گذاشت،گفتم: _دو روزه میام اینجا..منتظر... حرفم را برید و گفت: _من گفتم بیایید؟ _نه....اما... نگاهم کرد.حرفم را خوردم،سرش چرخید،گفتم: _چی می خورید؟ نگام نکرد،سرد و اهسته گفت: _چای! سفارش دادم،هنوز ساکت بود،چشمان خاموشش زیر حایل اریب ابروهای خوش فرمش،به میز دوخته شده بود،سر بلند کرد،چشمانش مثل نگین می درخشید،با این همه محو و پر ابهام بود،گفتم: _اونی که دنبالش می گردین... باز نگاهم کرد و با همان لحن سرد و محکمش گفت: _این جاست! با حیرت نگاهش کردم،به جز اون دو نفر و یک دختر و پسر جوان کس دیگری نبود،گفتم: _کدوما؟ بی انکه برگردد،گفت: _اون که موهاش بلنده وپشت سرش بسته... کمی کج نشستم و نگاه کردم،همان مردی که همراه مرد بی مو بود،گفتم: _یعنی اون عماد؟ سرش را تکان داد و به عقب تکیه داد،با دسته عینکش بازی می کرد،گفتم: _مثل اینکه دارن می رن! بلند شد،منم بلند شدم،وقتی دو مرد بیرون رفتند،من و ونوس هم بیرون رفتیم،گفت: _با ...

    منبع مطلب : www.bargozideha.com

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 4 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید