این سایت سعی دارد سایت های برتر سراسر ایران را معرفی کند ما با نمایش دادن پیش نمایشی از سایت، کاربران را به دیدن کامل مطالب سایت های معرفی شده دعوت میکنیم فلذا هیچ لینک، عکس، و متنی از سایت های معرفی شده کپی نمیشود.

    نمایشنامه برای 22 بهمن

    دسته بندی :
    1. نکس
    2. مطالب سایت

    مهدی

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    نمایشنامه برای 22 بهمن را از این سایت دریافت کنید.

    نمایش نامه ( شاه در رفت ) :: دبیرستان غیر دولتی ( دوره ی اول ) هدی

    شاه در رفت -          شخصیت های اصلی داستان : راوی، شاه، گربه، مشاور آمریکایی -          شخصیت های فرعی : فرح، وزیر ( صدای شعار های مردم در تمام اجرا جز زمان اجرای راوی، ...

    دوشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۰۴ ب.ظ

    نمایش نامه ( شاه در رفت )

    شاه در رفت

    -         شخصیت های اصلی داستان :

    راوی، شاه، گربه، مشاور آمریکایی

    -         شخصیت های فرعی :

    فرح، وزیر

    ( صدای شعار های مردم در تمام اجرا جز زمان اجرای راوی، خیلی آرام شنیده می شود، درحالیکه می گویند مرگ بر شاه، مرگ برشاه، مرگ بر شاه، مرگ برشاه )

    صحنه به آرامی روشن می شود.

    -         توصیف صحنه:

    یک صندلی پادشاهی و یک میز عسلی زیبا جلوی آن

    ( شاه به آرامی وارد صحنه می شود در حالیکه پریشان است و سردرد دارد )

    شاه: وااااای سرم! مگه شماها کار ندارین که اینقدر شعار میدین! کلافه ام کردیییییین !

    ( در این لحظه شاه روی صندلی می نشیند و سرش را میگیرد و سرش را پایین می آورد و به همان حالت باقی می ماند. در همین لحظه  راوی که در کنار صحنه ایستاده است به آرامی وارد صحنه می شود  و در همان حالت دیالوگ خود را می گوید)

    راوی: سال 57، مردم ایران از دست پادشاه خود خسته شده اند. او مردی بی عرضه و ناتوان بود، و در تمام کارها به آمریکایی ها و انگلیسی ها تکیه می کرد.

    ( راوی دوباره به کنار صحنه می رود و به صحنه نگاه می کند. در همین لحظه شخصیت گربه وارد میشود و به این طرف و آ نطرف می رود و میو میو می کند. این عمل پادشاه را می ترساند و پادشاه از صندلی برخاسته و از ترس روی ان می ایستد )

    شاه: وااای، تو رو کی اینجا راه داده؟! مگه اینجا در و پیکر نداره؟!

    گربه: میو، نترس، میو، من که کاریت ندارم، میو

    ( گربه مکار به نظر می رسد، شاه همان بالا روی صندلی می نشیند و با تعجب می گوید..)

    شاه: تو حرف می زنی؟

    گربه: میو، آره دیگه!

    شاه: من خل شدم یا دنیا عوض شده؟

    (گربه لبخند تمسخر آمیزی می کند و با لوس کردن خودش ادامه می دهد)

    گربه: میو، هردوش!

    ( شاه حالا درست روی صندلی می نشیند و حس پادشاهی می گیرد و ادامه می دهد)

    شاه: حتما تو هم از دست این مردم زده به سرت! گوش کن!

    ( صدای شعار ها برای چند لحظه ای بلند تر می شود )

    شاه: خسته ام نمی شن!

    ( گربه کمی دور شاه می چرخد و میو میو می کند و در گوش شاه  می گوید)

    گربه: اومدم بهت بگم در رو!

    ( شاه گربه را با پایش هل می دهد و ادامه می دهد)

    شاه: برو گم شو! ایران کاخ پادشاهی منه، مال خودمه، کجا برم؟!

    ( گربه به سمتی پرت می شود و هر دو در همان حال باقی می مانند. راوی مجدداً وارد صحنه می شود به صحنه ساکن نگاهی می اندازه و رو به تماشاچیان می گوید)

    راوی: بهمن 57 است. مردم سرما را به جان خریده اند و به خیابان ها آمده اند. همه شعار می دهند و می خواهند شاه از ایران برود.

    ( راوی باز نگاهی به صحنه می اندازه و به آرامی به کنار صحنه می رود. فرح وارد صحنه می شود درحالیکه دنبال گربه خود می گردد)

    فرح: یوهو، میومیو، کجایی؟

    ( گربه به طرفی پرتاب شده و نالان میو میو می کند)

    فرح: واااااااااااای میومیو ، کجا بودی؟ چت شده؟

    شاه: این حیوون مال توعه؟

    فرح: آره، همونیه که تازه خریدمش دیگه

    شاه: می دونستی می تونه حرف بزنه؟

    فرح: این؟!!!! وا! شاه: آره دیگه این. ( فرح می خندد )

    فرح: خوب بگو حرف بزنه دیگه .

    شاه رو به گربه می کند و می گوید : بگو حیوون، یه چیزی بگو.

    گربه : میو.

    شاه: با تو ام. یه چیزی بگو دیگه

    گربه: میو میو.

    ( فرح رو به شاه می کند و با طعنه می گوید) : دیوونه!

    ( فرح با عشوه گربه اش را ناز کرده و با هم از صحنه خارج می شوند. و شاه هم به دنبال آن ها می رود و در کنار صحنه در حالیکه دیگر فرح و گربه اش از صحنه خارج شده اند از حرکت می ایستد . راوی دوباره وارد صحنه می شود)

    راوی : شاه در پایان روزهای سلطنت خویش است. همه این را می دانند حتی خود او.

    ( راوی به کنار صحنه می رود. و از طرف دیگه صحنه مردی با کلاهی که پرچم آمریکا بر روی آن است وارد صحنه می شود و به دنبال شاه می گردد. وقتی او را می بیند صدایش می کند و می گوید)

    مشاور آمریکایی: آهای با توام چی کار میکنی؟

    شاه به سمت او بر می گردد و می گوید: همه دیوونه شدن!

    مشاور آمریکایی با تمسخر می گوید: می دونم. همه غیر از تو. نمی خوای یه کاری بکنی؟

    شاه: چی کار کنم؟

    مشاور آمریکایی: بزن، بکش، یه جوری ساکتشون کن.

    شاه: مگه تا حالا همین کارارو نمی کردم؟

    مشاور آمریکایی: ابله. وای به حالت اگه شکست بخوری؟

    شاه: امکان نداره. ساکت می شن بالاخره.

    مشاور آمریکایی: واقعاً خیلی دیوونه ای! داره ایران زیر و رو میشه، تو میگی ساکت می شن؟

    شاه: ولی من فکرمیکنم اینا خسته می شن، ببین انگار دارن ساکت میشن. گوش کن

    ( در همین لحظه وزیر هراسان وارد می شود و بلند به شاه می گوید)

    وزیر: دررو ، دررو

    مشاور آمریکایی: چی شده

    وزیر: اوضاع بی ریخته، شکست خوردیم.

    ( در این لحظه مشاور آمریکایی به سرعت از صحنه خارج می شود. شاه به این طرف و آن طرف می رود و می گوید )

    شاه: حالا کجا بریم؟

    وزیر : من نمی دونم فقط در رو( و از صحنه خارج می شود )

    ( شاه همچنان هراسان است که فرح وارد می شود )

    فرح : دررو . بدبخت شدیم. دررو.

    ( و هر دو از صحنه با حالتی شبیه فرار خارج می شود. راوی وارد صحنه می شود )

    راوی : و بدین صورت شاه دررفت ( در همین لحظه شاه باز از طرفی وارد شده و در حالیکه حالت فرار دارد- از پشت راوی - از طرف دیگر خارج می شود)

    ۰ ۰ ۹۳/۱۱/۰۶

    منبع مطلب : mrqhoda.blog.ir

    نمایشنامه کوتاه در مورد دهه فجر

    نمایشنامه کوتاه در مورد دهه فجر به مناسبت دهه فجر امسال و پیروزی انقلاب اسلامی ،برای برنامه های دهه فجر در مدارس، یک نمایشنامه طنز به نام سروان توپولوف در زیر آورده ایم

    مجله ویستا

    نمایشنامه کوتاه در مورد دهه فجر

    پشت سر او سربازان با ظاهری بی نظم و خنده دار در یک ردیف رو به تماشاگران ایستاده اند و با صدای خُرررر بالا می روند و با صدای پیش پایین می آیند.

    یکی از سربازان از پشت سر سروان توپولوف در حال باد زدن اوست.

    بعد از سه بار خر و پف ، سروان توپولوف با صدای بلند عطسه می کند.

    با صدای عطسه تمام سربازان بر زمین می افتند و بعد بلند شده و با صدای هماهنگ می گویند:

    عافیت باشد قربان !

    سروان توپولوف دستانش را از پشت به هم گرفته و قدم می زند.

    سروان توپولوف (با صدایی آرام ) سربازانِ من !سربازان (با صدایی آرام) بله قربان ؟

    سروان توپولوف ]با صدایی بلندتر[ : سربازانِ من؟

    سربازان (با صدایی بلندتر) بله قربان ؟

    سروان توپولوف (با صدایی بلندتراز قبل) سربازانِ من؟

    سربازان (با صدایی بلندتراز قبل) بله قربان ؟سروان توپولوف : خوب گوش هایتان را باز کنید.

    سربازان زانو زده و دست راستشان را به علامت شنیدن کنار گوش راستشان می گذارند.

    سروان توپولوف : قرار است به زودی شاهنشاه آریا مهر

    سربازان: شاهنشاه خالی از مهر؟!سروان توپولوف : ساکت !سربازان به حالت خبردار می ایستند.

    سروان توپولوف: به پادگان ما یعنی پادگان قلعه مرغی بیاید.

    سربازان: پادگان کله مرغی ؟!سروان توپولوف: ساکت !

    به همین خاطر من به دنبال یک سرباز رشید می گردم تا این جام طلایی را به او بدهم. در همین موقع یکی از سربازان (رشید اکبرزاده) جلو می آید.

    سرباز رشید اکبرزاده : اینجانب رشید اکبر زاده هستم. قربان اون جام رو بده به من تا ببرم برای مادر بزرگم تا توش قند بریزه بشه قندون.

    سروان توپولوف: برو سرجات !

    منظور من از سرباز رشید تو نبودی. من به دنبال یک سرباز برجسته می گردم .

    سربازی که کمی چاق است جلو می آید.

    سرباز چاق: قربان اینجانب برجسته ترین سرباز پادگان هستم با رکورد چهار پرس غذا. البته بنده شاگرد کوچک شما هستم.

    نمایش نامه طنز سروان توپولوف

    سروان توپولوف: برو سرجات ! منظور من از برجسته تو نبودی. من به دنبال یک سرباز دلاور و تکاور می گردم.

    یکی از سربازان جلو می آید.سرباز تکاور: قربان !

    من وقتی مدرسه می رفتم همیشه تک می آوردم ؛ ریاضی پس اون سرباز من تکاورمن هستم.

    سروان توپولوف: برو سرجات !

    منظور من از تکاور تو نبودی . اصلا هرکسی بهترنظام جمع رو انجام داد جام رو می گیره .پس می ریم سراغ نظام جمع.

    یکی از سربازان جلو می آید.

    سرباز: قربان نمی شود به جای نظام جمع نظام تفریق کار کنیم؟

    سروان توپولوف: برو سرجات ! ما اصلا فرصت این حرفارو نداریم.

    گروهان به جای خود . به چپ چپ!

    سربازان با حالتی بی نظم و درهم و کج و کوله حالت می گیرند و همانطور ثابت می مانند.

    سروان توپولوف( با ناراحتی): به راست راست!

    سربازان حالتشان را عوض می کنند وباز به طور بی نظم وخنده دار حالت می گیرند.

    سروان توپولوف : حالا که نظام جمع بلد نیستید جریمه میشید.

    یکی از سربازان: آخ جون کلاغ پر !(سرباز دستش را روی صندلی می گذارد و بقیه هم همینطور.)

    سرباز: کلاغ؟سربازان: پرسرباز: گنجشک ؟سربازان: پرسرباز: دمپایی؟

    سربازان: دمپایی که پر نداره ، باباش خبر نداره.

    سربازان با شادی دست می زنند و این شعر را می خوانند . یکی از سربازان در هر دستش یک لنگه جورابش را گرفته و دارد جلوی سروان توپولوف این شعر را می خواند و جوررابش را بالا و پایین می برد.

    سروان توپولوف(عصبانی شده و فریاد می زند ): ساکت!

    سربازان به حالت ثابت می مانند. سربازی که جوراب در دست گرفته بود ، درحالتی ثابت می ماند که جورابش جلوی صورت سروان توپولوف قرار می گیرد..

    سروان توپولوف: ببر کنار این جوراب خوشبو رو نزدیک بود بیهوش بشم!

    سربازان سر جای خود می ایستند.صدای تلفن بلند می شود: بیلی... بیلی... بیلی ...سروان توپولوف تلفن را برمی دارد.

    سروان توپولوف: چی؟ شاهنشاه آریا مهر ؟ همین الان ؟

    سروان توپولوف گوشی را می گذارد.صدای طبل سه مرتبه به گوش می آید.بعد صدای شیپور که با دهان زده می شود:

    دید دیری دید... دید دیری دید... دید دیری ... دید دیری... دید دیری دید

    شیپورچی: شاهنشاه آریا مهر وارد می شود.شاه با دو محافظ در دو طرفش وارد صحنه می شود.

    سروان توپولوف جلو می رود: اینجانب سروان توپولوف مقدم شاهنشاه آریا مهر را به پادگان کله مرغی ! اِ ... نه ... ببخشید پادگان قلعه مرغی گرامی می داریم.

    شاه: به به سروان توپولوف !درست مثل قدیم ها اصلا تکان نخورده اید.سروان چه خبر؟سروان توپولوف :همه چیز امن و امان است قربان.

    شاه : سروان آیا با سربازانتان نظام جمع کار کرده اید؟

    یکی از سربازان جلو می آید: قربان ! ما در اینجا نظام جمع ، تفریق، ضرب و تقسیم هم کار کرده ایم!

    شاه : آفرین ! آفرین ! چه پیشرفتی! سروان ! کمی نظام جمع کار کنید تا ببینیم چه کرده اید؟

    سروان توپولوف: گروهان به چپ چپ ! سربازان نامنظم و کج و کوله هر کدام به سمتی می چرخند.

    سروان توپولوف: به راست راست !

    سربازان از حالت قبل بر می گردند و باز بی نظم به جهتی دیگر رو می کنند.

    شاه(با تعجب رو به سروان توپولوف) : سروان ! این بود نظام جمع تان؟

    سروان توپولوف: قربان سربازان من شما را که دیده اند دست چپ و راست شان را هم گم کرده اند.

    شاه: عجب یعنی عظمت ما آنها را گرفته است؟سروان توپولوف: بله قربان !در همین هنگام صدایی از پشت صحنه شعار می دهد.

    صدای شعار دهندگان : بگو مرگ بر شاه . شاه : مثل این که نام ما را صدا زدند.

    منبع مطلب : vista.ir

    میخواهید جواب یا ادامه مطلب را ببینید ؟
    مهدی 15 روز قبل
    4

    بچه ها کسی جواب رو میدونه ؟

    برای پاسخ کلیک کنید